شعر
ساده است ستایش گلی
چیدنش،
و از یاد بردن که آبش باید داد
بودیم و کسی پاس نمی داشت
هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم...!
تا که بودیم نبود کسی کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست
سر هر سینه سری تکیه کند وقت وداع
سر ما وقت وداع بر سر دیوار دل است
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|




