ساده است ستایش گلی
چیدنش،
و از یاد بردن که آبش باید داد

بودیم و کسی پاس نمی داشت
هستیم
باشد که نباشیم و بدانند که بودیم...!

تا که بودیم نبود کسی کشت ما را غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست
سر هر سینه سری تکیه کند وقت وداع
سر ما وقت وداع بر سر دیوار دل است

به همه ثابت می کنم عاشق ترینم
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|

ای کسانی که مامور دفن من هستید:
هرگاه من مردم مرا در تابوت سیاهی بگذارید
تا همگان بدانند که جز سیاهی در دنیا چیزی ندیدهام
چشمانم...!
چشمانم را باز بگذارید تا باند هنوز چشم انتظارم
دهانم...!
دهانم را باز بگذارید تا باور کند هنوز نا گفته ها دارم
دستانم...!
دستانم را باز بگذارید تا ببیند چیزی با خود نخواهم برد
در تابوت...!
در تابوت را باز بگذارید تا شاید بیاید آنگاه
و قالبی یخ
بر سر مزارم بگذارید تا با اولین طلوع خورشید آب گشته و بر خاکم بگرید
دیگران نگریند
هیچکس نماند همه بروید
تنها بوده ام
می خواهم تنها بمانم...
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|