تبليغاتX
با تو نفس کشیدن پایان انتظاره ...

با تو نفس کشیدن پایان انتظاره ...

رفتنی نیستم .....

 

 

    اگر قهر کردم و گفتم دارم از خونه می رم بگو نرو

 

 در و باز کردم و گفتم واسه همیشه می رم بگو نرو

 

    اگه گفتم دیگه دنبالم نیا گوشه کنارمنو نپا

 

 شب تا صبح چشمام بیدار برو تو خواب من نیا

 

    بگو نرو پیشم بمون دوست دارم پیشم بمون ( اینو بدون)

 

  اگه ناز کردمو با عشوه صدات کردم

 

    یه قطره اشک تو چشمام بود

 

  یواشکی نگات کردم یواشکی را مو کج کردم

 

    یا جای منه یا تو بد اخلاقی و لج کردم

 

  نگاهی تو چشمام کن منو عاشق فردام کن

 

     یه جوری التماسم کن با گریه هات کبابم کن

 

  آخر من رفتنی نیستم بی تو موندنی نیستم

 

  دلم شمع و تو همچون آتش ولی سوزیدنی نیستم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 11:45 بعد از ظهر  توسط محمدعلی  | 

خدا یا شکرت ....

 

همه چیز درست شد خدایا شکرت

 

. دوستت دارم .

 

از همتون ممنونم و معذرت می خواهم که ....

 

پس بازم می یام

 

اینم تقدیم به اون که خیلی دوستش دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط محمدعلی  | 

خدایا ......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

شب است و ماه می رقصد ، ستاره نقره می پاشد ، من سرد و خاموش ، نه می گریم و نه می خندم

خدایا خالقا کم کن تو ظلمت را .....

نسیم بوته ها عطر شقایقها زلبهای هوس انگیز بوشه می چینند

خداوندا تو می گفتی که نامردان عالم بهشت را هرگز نمی بینند ، من اما دیده ام ، نامرد نامردی که با خون رگ مردان عالم کاخها می سازد .....

خداوندا تو در قرآن جاویدت هزار وعده می دادی ، تو می گفتی اگر اولین شهوت بر انسان حکم فرما شد من او را بر صلیب خشم خود مقلوب خواهم کرد و من اما دیده ام چشمان شهوت بار فرزندی که بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید. خداوندا اگر مردگانی این است به نامردی قسم ناورد نامردم اگه ..............

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 10:45 بعد از ظهر  توسط محمدعلی  | 

دیدی آخرش رفت ......

 

 

تو

 

  همون که فکر نمی کردیم نموندش

  دیدی رفت و دل مارو سوزوندش

  دیدی عشقی نبود در تار و پودش

  دیدی گفت عاشقه ، عاشق نبودش

 

                                   امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه

                                   تمومه خونه ها بیدار ، این خونه فقط خوابه

                                   تو که رفتی ، تو که رفتی هوای خونه تب داره

                                   داره از در و دیوارش غم عشق تو می باره

                                   دارم می میرم از بس غصه خوردم

                                  بیا برگرد تا از عشقت نمردم

                                  دارم می میرم از بس غصه خوردم

                                  بیا برگرد تا از عشقت نمردم

 

  همون که فکر نمی کردیم نموندش

  دیدی رفت و دل مارو سوزوندش

  حیاط خونه دلگیر ، درختها همه خاموشند

  به جای کفتر و گنجشک ، کلاغهای سیاه پوشند

  چراغ خونه خوابیده ، توی دنیای خاموشی

  دیگه ساعت رو طاقچه ، شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی

 

 

 

  تو که رفتی هوای خونه تب داره

                      

                                  داره از در و دیوارش غم عشق تو می باره

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 11:19 بعد از ظهر  توسط محمدعلی  | 

قصه گو عاشق !!!!

 

 

زیر گنبد کبود ، قصه گوی عاشقی زندونی بود

قصه هاش قصیده بود ، غصه هاش رسیده بود

خط خطی رو جزوه هاش ، پاپتی شاه  و گداش

همه سر در گم و گیج ، همه پوچ و همه هیچ

 

زیر گنبد کبود ، قصه گوی عاشقی زندونی بود

تو تمام قصه هاش ، لا به لای غصه هاش

رنگ آفتابش پریدهست ، پشت رستمش خمیده ست

کوچه هاش پس کوچه دارن ، اما هیچ رهگذری نیست

بس که دیواراش بلندن ، کسی چشمش به دری نیست

 

 

قصه گو قصه رو ، واداد همه رو تو قصه جا داد

روی چشماش و گرفت ، اما چشماش کور نمی شد

همه رو تو قصه جا داد ، اما قصه اش جور نمی شد

شهر قصه رو شلوغ کرد ، پُر از راست و دروغ کرد

 

 

قصه گو قصه رو ، وا داد همه رو تو قصه جا داد

تک سوار ، اسب شو بردن ، پهلوون حقشُ خوردن

آرزوی مادر ها رو جوونها به خاک سپردن

تک سوار پای پیاده ، پهلوون حّق شو داره

دل قصه اش مهربون ، پریاش ابروکمون

نه اسارتی به راه ، نه اسیری ته چاه

 

 

زیر گنبد کبود ، قصه گوی عاشقی زندونی بود

رو چشماش و گرفت اما چشماش کور نمی شد

همه رو تو قصه جا داد اما قصه اش جور نمی شد

خنجراش برّنده نیستند ، ببرهاشم درّنده نیستند

باغچه ها بی باغبون ، کفتر ها بی آب و دون

عاشقا خونه به دوش ، در کمین می فروش

شهر قصه رو شلوغ کرد ، پُر از راست و دروغ کرد

الغرض ، الغرض آخر کار توی زندون پای دار

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط محمدعلی  | 

دوستت دارم ....

 

 Click to view full size image

 

 

تو را من دوست می دارم

 

دوست داشتن دلیل و برهان نمی خواهد

اگر صد بار و با صد بهانه عشقم را رد کنی

من سر افراز تر از قبل به سوی تو می آیم

دلِ دیوانه ام عشقت را ارزان نمی خواهد

من افتاده تر از پیش جلوی تو زانو می زنم

گریه می کنم

تعظیم در برابر شکوه تو از شأن من نمی کاهد

تو را من دوست می دارم

این را هر کس می داند همرهم

هر قسمت از وجودم را به خاطر عشق تو می دهم

تو را من می خواهم با تمام جانم

می خواهم برایت بمیرم، چرایش را نمی دانم

تو را من دوست می دارم

اندازۀ سالهای عمرم

قد آرزوهایی که برای تو دادم

قد تمام اشکهایم که برای تو، به یاد تو می ریزم

تو را من می خواهم دیوانه وار

کاهگل خانه ام می داند دلی دارم بی قرار

تو را می خواهم مثل سایه در کنارم

اگر تو باشی چراغ خانه ام، دیگر آرزویی ندارم

به تو محتاجم ای تنها نیازم

اگر کمکم نکی تمام زندگی ام را می بازم

تو را من دوست می دارم

صمیمانه ترین احساساتم را تقدیم تو می کنم یارم

تو را دوست دارد کسی که نمی خواهد تنهایت بگذارد

برایش دنیا با تمام زیباییها بی تو دیدن ندارد

تو را می خواهم زیبای عشق آفرینم

هر غروب در ساحل منتظرت می نشینم.

  ای همه ی هستی من

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 2:32 بعد از ظهر  توسط محمدعلی  |