
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم،
تو نمیفهمی اندوه مرا،
چه بگویم به تو ای رفته ز دست،
شده ام از مستی چشمان تو مست،
شده ام سنگ پرست،
مرگ بر آن که دلش را،
به دل سنگ تو بست،
تو نمیفهمی اندوه مرا،
اولین نگاه تو، آخرین شادی من
تو عبور لحظه هام باز دوباره گم شدن
توی بازی های هم کودکانه گم شدیم
حالا موندنی شدن، همه حرفهات واسه من
نفرین من به تو باد ای همه ی رنگ و ریا
خواب ناز لحظه هات پر کشید از سر ما
من نمیبخشم تو را وقتی خندیدی به من
من نمیبخشم تو را توی این عذاب تن
بادبادک ساختی از من عمرم رو دادی به باد
نخ نام من پاره شد، قصه میمونه به یاد
دیگه فکر رفتنم تو میمونی توی باد
توی پائیز دلم مونده خنده هات به یاد
نفرین من به تو باد ای همه ی رنگ و ریا
خواب ناز خنده هات پر کشید از سر ما
من نمیبخشم تو را وقتی خندیدی به من
من نمیبخشم تو را توی این عذاب تن
من نمیبخشم تو را، من نمیبخشم تو را
ماه من!
ماه من!
ماه من!
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 6:55 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|
کاش می شد عشق را تفسير کرد
خواب چشمان تو را تعبير کرد
کاش
می شد همچو گلها ساده بود
سادگی را با تو عالم گير کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 7:12 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|

تن تو نازک و نرمه، مثه برگ
تن من جون میده پرپربزنه زیر تگرگ
دست باد پر میده برگو تو هوا
اما من موندنیم تا برسه دستای مرگ
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
من از تبار پاک آریایی
قشنگ ترین قصیده رهایی
هوای عشق تازه نیست تو رگهام
تن نمیدم به رنگ کهربایی
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
واسه رفتن دیگه دیره
تن من اینجا اسیره
خاک اینجا چه عزیزه
عاشق قدیمی پیره
نفسم این خاکه
خون گرمم پاکه
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384ساعت 8:7 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|

روزی شاگردی از استادش پرسید :
(( استاد عشق یعنی چه ؟؟ ))
استاد در پاسخ به او گفت :
(( به گندمزار برو و بزرگترین و بهترین گندم را برایم بیاور ولی به خاطر داشته باش نمی توانی
به عقب باز گردی !! ))
شاگرد رفت . ولی پس از مدتی با دست خالی بازگشت . !!
استاد دلیل بازگشت او را پرسید .
و شاگرد پاسخ داد :
(( به گندمزار رفتم تا بزرگترین خوشه را بچینم ولی هر چه پیش می رفتم خوشه ها بزرگتر
و بهتر جلوه می نمودند تا به آن سوی گندمزار رسیدم ولی نتوانستم خوشه ای از گندم را
بچینم . !! ))
استاد پاسخ داد :
(( آری عشق یعنی همین . !! ))
آنگاه شاگرد پرسید:
(( پس ازدواج یعنی چه ؟؟ ))
استاد در پاسخ گفت:
(( به جنگل برو و بلندترین و تنومند ترین درخت را برایم بیاور !! ))
شاگرد رفت و پس از مدتی با در ختی تنومند باز گشت .
استاد دلیل باز گشت او را پرسید و او پاسخ داد:
(( به جنگل رفتم و از بیم آنکه دوباره با دست خالی بازنگردم . اولین درختی را که دیدم از جا
کندم و برای شما آوردم . !! ))
استاد پاسخ داد :
(( آری ازدواج یعنی همین . !! ))
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 5:32 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|
بعشق چهره ليلي دل بيچاره مجنون شد
ببوي سنبل زلفش دماغ عقل مفتون شد
چو بلبل در گلستان سر زلفش همي نالم
از آندم كز غم عشقش دلم چون غنچه پر خون شد
همي گويم كه درد دل به وصل او دوا سازم
ولي ميبينم از هجرش كه درد ديگر افزون شد
سر زلف سيه ديدم شدم شيدا و سودائي
ندانم تا دل مسكين در آن دام بلا چون شد
برو اي عقل از عاشق مجو راي خردمندي
كه عشقش در درون آمد زخلوت عقل بيرون شد
بياور ساقيا جامي كه مستم توبه بشكستم
بگو مطرب نوايي خوش كه ليلي يار مجنون شد
چرا گوئي دل از دستت نبايد داد اي سيد ؟
مكن عيب من بيدل كه كار از دست بيرون شد
اين شعر رو تقديم به كسی ميكنم كه واسه پيدا كردن يك مطلب براش رفتم سراغ يه كتابی كه هرگز نخونده بودمش و به نيت اون اين شعر رو مينويسم
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 2:45 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|
اگر انسانها قدرت خواندن افکار یکدیگر را داشتند
اولین چیزی که در جهان از بین می رفت عشق بود
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 7:17 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|
ترس از عشق ,ترس از زندگیست ...
آنها که از آن فرار می کنند , مردگانی بیش نیستند .
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 7:16 بعد از ظهر  توسط محمدعلی
|